کلی استرسسس
سلام نفسسسسم عشقممم خوبی مامانی
الهی من فدات شم اگه جات ناراحته یه اشاره کن بی خیال خاطره نویسی میشم
دوست ندارم از خاطره های بد بنویسم ولی چون اخرش خوش بود مینویسم
هفته گذشته خونه مامانینا که بودیم 5شنبه یه لک خیلیییییی کوچیک دیدم اولش فکر کردم توهمه ولی به اصرار بابایی به دکترم زنگ زدم منشی دکترم گفت باید حتما بری پیش دکتر
ساعت 8 شب کدوم دکتر باید میرفتم خیلی بد جور ترسیده بودم به دکتر دوستم زنگ زدم خیلی با ارامش بهم روحیه دادو گفت جای نگرانی نیس استراحت کن خوب نشد ی به دکتر مراجعه کن یه کم خیالم راحت شد ولی تو دلم غوغایی بود فکرهای عجیب غریب کابوس هایی که دیده بودم همش یادم میومد خلاصه کل شب وبی حوصله بودم تا اینکه خوابم برد نصفه های شب با درد کمر بیدار شدم یه درد وحشتناک که تحملش سخت بود به سختی خوابم برد ودوباره تکرار شد وقتی می خواستم چشام وباز کنم خدا خدا میکردم روز شده باشه کلی دعا کردم برات اتفاقی نیفته
وروجکم نفسم به نفست بند همه زندگیمون شدی تو این مدت من ومهدی خیلی وابسته ت شدیم با هر اوقی که زدم اذیت شدم ولی عزیز دلم از این که بودی خم به ابرو نمیاوردم با بی حوصلگی هام ضعف هام ترسهام کنار اومدم نمیدونم همه اینجورین یا فقط مامان بابای تو این مدلین حاضریم همه دنیامون وفدای تو کنیم
خلاصه جمعه تا 6 غروب صبر کردم ولی طاقت نیاوردیم به بیمارستانها سر زدیم بماند که چیا شد ساعت 10 شب وقت سونو گرفتیم
بابایی با من اومد داخل اتاق برای اولین بار روی ماه فسقلی شو دید من درست نتونستم ببینم سر دکتر نمیذاشت ولی نفسم همین که خوشحالی باباتو دیدم همه دردام یادم رفت کلی با عشق نگات میکرد تو هم کلی براش خودی نشون دادی همه چی خدارو شکر عالی بود وقتی از اتاق اومدیم بیرون بابایی باکلی عشق برای مامان من وخاله مهسات از شیطونیات میگفت همه تو سالن به ما نگاه میکردن ومیخندیدن
کل شب وخوشحال بودیم انگار نه انگار چند ساعت پیش چه لحظات تلخی و گذرونده بودیم کل خانواده از خوشحالی ما خوشحال بودن
عشقم همه امید وارزوی مایی محکم بچسب به دل مامانی صحیح وسالم بیا بغلمون
خدای خوبم همه نعمتات زیبا وعالین ولی نعمت فرزند یه رنگ وبوی دیگه داره هزاران هزار بار شکرت ممنون به خاطر این فرشته کوچولو در پناه خودت نگهش دار

کلی استرسسس 
